شما اینجا هستید
سخن سردبیر » سوز دل یک هموطن برای سردار سلیمانی

بسم الله الرحمن الرحیم

سردار شجاع حاج قاسم سلیمانی سلام علیکم (راستی اجازه دارم حاجی صدایت کنم؟)

حاجی من یکی از فرزندان این مرز و بوم هستم .
نمی دانم که نامه ی ازسر سوز دلم به دستت می رسد یا نه ؟ یا بعد از انتشار آن دیگر حق زندگی دارم یا نه؟

اما اگر به قیمت از بین رفتن جانم هم شده بگذار من بروم اما مهدی ها و عباس ها بمانند و بتوانند زین پس با شما به راحتی سخن گویند.

حاجی جان نمی دانم که می دانی یا نه،اما
«اینجا هوا بس ناجوانمردانه سرد است»
از زمان جنگ تحمیلی تاحال شما برای حفظ ناموس مردم و دفاع از عقیده و وطن سختی جنگ را به جان خریدی ولباس رزم را به لباس عافیت طلبی ترجیح دادی ولی اینجا به نام شما به ناموس هم رزمتان هتاکی می کنند و از شرکت در مراسم پدر محرومش می کنند. حاجی باور کن هم رزمان دیروز ، اگر بیش از شما نگران سرزمین‌شان نباشند ، کمترهم نیستند.

امروز به ملاقات هم رزمتان در جبهه های جنگ تحمیلی رفته بودم ، حاج عباس از شمابرایم خاطرات شیرینی نقل کرد ، از گردان و لشکر و شهید همت ، و صد البته از قاسم سلیمانی آن زمان. عباس نگران بود ، البته نگران مهدی .

عباس شک داشت که شما بدانی که به نامت این روز ها چه می کنند . در روی تخت بیمارستان تنها دغدغه اش مرخص شدن و ملاقات با هم پیمانان آن روز ها بود .من نیز نگران مهدی هستم .

حاجی ، مهدی در زندگی من همچون شما ،در زندگی بسیاری قهرمان است . اصلا مهدی قهرمان زندگی من است.

حاجی ، مهدی ایرانیست و صد البته دینمدار. مهدی حر است . خودش همیشه می گوید که پدرش حر بود ، اما امروز مهدی حر زمان است.

مهدی آقازاده است . آقازاده ای غریب (یا غریب الغربا)

این آقازادگی هم برای خود داستانی دارد. چه هم پیاله باشی و چه نباشی محکومی.

قهرمان زندگی من، از آن روزی بد شد که به دستور رهبرش عمل کرد. دست نبوسید وبه دست بوسی نرفت . اما عمل گرا بود . مومن و معتقد به ارزش های اسلامی و آرمانهای انقلابیش ، حاجی باور کن من با مهدی، مسلمانی را درک کردم، البته اگر درک کرده باشم.اما این را خوب می دانم که با مهدی آدم شدم.

قهرمان قصه من از آن روزی بد شد که خواست با مردمش باشد و چون با مردم بود دیگر خودی محسوب نمی شد.

مهدی خیبریست ، و چون خیبری ها زندگی می کند ، حاجی جان قهرمان من چقدر مظلوم است ،

نامحرمان دیروز مهدی را از سنگر خیبر به سنگر اوین بردند.اما مهدی سنگر را خوب میشناسند خیبر و اوین برایش مهم نیست ، می گوید خیبری شهادت طلب است.خیبر و اوین هم ندارد.

مهدی بسیجی و رزمنده خیبر ست و امروز هم تمام افتخارش خیبری بودنش است، اهل نی و هور و آب .

مهدی را که می بینم یا د آژانس شیشه ای می افتم .

آنجا که می گفت: من سر زمین بودم که جنگ شد . با تراکتور. جنگ که تمام شد باز برگشتم سر زمینم . بی تراکتور

فریادش را از نگاه مظلومانه و چهره همیشه خندانش می فهمم. وقتی که من با ناراحتی می گویم دارند به ناموست هتاکی می کنند ، و او همچنان با تبسم مرا آرام می کند.

نگاهش را خوب میشناسم . در پشت چشم هایش فریادی جاریست؛

این فریادش را خوب میشناسم ،که می گوید:

با شمام ، من سهمم را گرفتم سهم من از جنگ و آقازادگی همان نیش هایی ست که می زنین ، دست شما درد نکنه ….!

حاجی مگر رهبری نفرمودند از کارهای بیهوده و شعارهای توخالی دست بردارید و به بحث های سازنده بپردازید.

و امروز بواسطه این بحث ها برایش طومار جمع می کنند.ظاهرا شما خط قرمزی هستی که اگر اسمت را هم بیاورند ، میشود بازداشت ، زندان و اعدام و برای مهدی من که با طومار و جمع آوری امضا هم همراه است. واویلا

مهدی من روزی به نقد هم رزمش نشست و برایش تحلیل دادولی ثلث تحلیلش را برداشتند و پیراهن عثمانی برایش دوختند که از حضور در مراسم پدر محروم شد .گفت بگزارید تا حرمت مراسم حفظ شود .من از دور نظاره می کنم. چه مظلومانه نشسته بود و با چه تمنایی نظاره می کرد ، تمنایی برای حضور، آنرا هم برنتابیدند و خبر رسید که برو . مگر نگفتیم نیا.بازهم خندید و گفت امام سجاد از تشییع پیکر پدر محروم شد . خدایا شکرت که در تشییع پدر بودم ، امام سجاد کجا و من کجا .با تبسمی آشنا برای من گفت برویم . اما دلی پرخون از دست هم خون.

هم خونی که به فرزندش عتاب کرده بود که بواسطه شما از پدر اعلام برائت کند.

ای وای بر ما :به ملتی تبدیل شدیم که فکر می کند خدا فقط آنها را هدایت کرده و بس . این جمله را مهدی می گوید .( قهرمان زندگی من) . مهدی من می گوید :خدایا به قومی مبتلا شده ایم که احساس می کند خدا فقط آنها را هدایت کرده و خواهد کرد.با جمجمه برادر شهیدش قبل از انقلاب عهدی بسته و با هیچ احدالناسی عهد اخوت ندارد.عهد بسته که به قیمت جانش نگذارد این انقلاب از مسیرش منحرف شود و امروز به واسطه ی این عهد تبدیل شده به ضد انقلاب. مهدی من همان مهدی ست اما انقلاب را شک دارم.

حاجی جان این ها را از قهرمانم برایتان گفتم تا بدانیدقیمت دعوت شما به یک گفتگو ،برای پیدا کردن راه حل و برون رفت از سوریه برای مهدی چیست. برای غیر مهدی که وا مصیبتا. البته حاجی اشتباه کردم، برای مهدی وامصیبت ست.

دیروز یکی از کسانی که شما قهرمانش بودید ، برای من نوشت مهدی شما به حریم قاسم ما تعدی کرده و از طرف من برایش بگو ، بگو که از حجاریان بیشتر نیستی ، حسرت حال و روز حجاریان را به دلت خواهیم گذاشت. بیچاره نمی دانست که حال و روز مهدی ما قابل مقایسه با حجاریان نیست.

حاجی جان ، سردار بزرگ ،بزرگ مرد ، سوز سینه زیاد است و می دانیم که اگر بر فرض هم که این سوز دل به دستت برسد ، وقت کم داری و من نیز بیش از این مصدع اوقات شریف شما نمی شوم . البته امروز حاج عباس می گفت که سوز نامه ام را به دستتان خواهد رساند. وقتی به دستتان رسید قسمت پایانی این سوز بر سینه نشسته را هم که بخوانید کفایت می کند.

سردار شجاع حاج قاسم سلیمانی عزیز امروز به نام شما ، به ناموس هم رزمان شما هتاکی می کنند.(دیشب کلیپی دیدم از یک هنرپیشه که می گفت: اگر در سوریه نجنگیم اول مرزهای ما را می گیرند و بعد به ناموسمان تجاوز می کنند،احتمالا منظورش این بود که :بگذار به ناموس سوری ها تجاوز کنند ، تا اینجا به ناموس ما هتاکی کنند).

سردار عزیز :من به قیمت از بین رفتن جانم این سوز نامه را برایتان می فرستم تا این تابو شکسته شود و دیگر خودی ها از نام تو لرزه بر اندامشان نیافتد ، آخر تو سردار ما هستی. نام تو برای ما باید سنجش آرامش باشد نه میزان الرزه.

تو را به خون شهیدان هم رزمت در جنگ تحمیلی قسم می دهم ، اجازه دهید همرزمانتان بتوانند به راحتی به شما تحلیل دهند . همرزمان خط مقدم را می گویم . آخر امروز کسانی بر مسند هستند که تا پادگان امام حسین و نهایتا تا گلف آمدند . آن هم تنها برای چند عکس یادگاری خطر را به جان خریدند، اما تا پادگان امام حسین بیشتر نیامدند.

سردار عزیز امروز به نام شما ، برای رفیق راه شما طومار امضا جمع آوری می کنند ، برای چه نمی دانم ، اما اجازه ندهید به نام شما، به راهتان خیانت کنند.
مخلص تمامی سربازان این مرز بوم
مسعود مویدی
۳۰ شهریور ۹۵

پایگاه خبری, تحلیلی خط سوم | نگاهی نو برای فردایی بهتر