خانهسخن روز

در باب عشق در دنیای مدرن

چندان که در بادی امر، مشخص است، عشق دارای بار معنایی عمیقاً دلچسب و تسکین‌دهنده ای هست، به عبارت دیگر، تا زمانی که به عشق مبتلا نشده‌ایم یا خود را در این جهان مطلوب نامألوف نیافته‌ایم، آن‌چه از آن در اذهانمان مراد می‌کنیم لحظاتی سراسر نیکبختی و سرور است که اگر در نهایت منطق، بدان بنگریم چنین می‌پنداریم که حتی اگر سختی و مصیبتی هم در خلال عاشقانگی ما رخ دهد، به مدد عشق، بدان فائق می‌آییم، لذا آن‌چه که تا پیش از عاشقانگی از این امر، مراد می‌کنیم سرخوشی و تماماً نشاط و قرار است.

چندان که در بادی امر، مشخص است، عشق دارای بار معنایی عمیقاً دلچسب و تسکین‌دهنده ای هست، به عبارت دیگر، تا زمانی که به عشق مبتلا نشده‌ایم یا خود را در این جهان مطلوب نامألوف نیافته‌ایم، آن‌چه از آن در اذهانمان مراد می‌کنیم لحظاتی سراسر نیکبختی و سرور است که اگر در نهایت منطق، بدان بنگریم چنین می‌پنداریم که حتی اگر سختی و مصیبتی هم در خلال عاشقانگی ما رخ دهد، به مدد عشق، بدان فائق می‌آییم، لذا آن‌چه که تا پیش از عاشقانگی از این امر، مراد می‌کنیم سرخوشی و تماماً نشاط و قرار است.
بر همین طریق، زمانی که گام بدین بادی می‌گذاریم افکارمان آن‌چنان آمیخته در رویاهایی هست که متفقاً محصول آرمانی اندیشی ما، و عقبهٔ تاریخی این مهم است و چنان تعریفمان محصور در چنین معناهایی هست که بسیار از امر واقع دور می‌شویم و باز بدان جهت که آن‌چه به واقع، و در جهان واقع اتفاق می‌افتد و رخ می‌دهد شدیداً و عمیقاً قابل محاسبه و البته تا حدود زیادی قابل پیش‌بینی نیست، و ایضاً این جهان واقع، در کثیری از موارد، با آن جهان پیش‌بینی پذیر و به حساب درآمدهٔ آرمانی ما در تعریف عشق، در تزاحم و تقابل می‌افتد به ناگاه، همه‌ی مفروضاتمان، در مزبله پارادوکسی سقوط می‌کند که محصولش، می‌شود شکست عشقی یا خامی در تصمیم گیری یا تردید در رابطه و امثالهم.
آن‌چه که به گمان نگارنده، اساس این مشکل را رقم می‌زند به عمده‌ترین وجه، در تعریف ما از عشق نهفته است. و این پاردوکس اساسی‌ای هست که درتعریف عشق وجود دارد که نهایتاً به پارادوکس پیشتر گفته شده، منجر می‌شود. و این پاردوکس در تعریف عشق، دوگانگی است که در یک سویش، همان تعریف کلیشه‌ای از عشق وجود دارد که سبقه ای به بلندای تاریخ دارد و در تار و پود ما نهادینه شده و همین است که ما را به ورطه رویا می‌برد و در دیگر سوی، تعریفی از عشق است که پس از مواجهه با امر واقع درمی‌یابیم.
زندگی در دنیای مدرن، زندگی در هزارتوی مصائب و مشکلات است و انسان مدرن را هیچ گریزی از این مسائل نیست و ایضاً تعریف پیشین ما از عشق، ما را به جهانی ره می‌برد که آمیخته با سکون و امنیت است. لذا همین که عشق از مقام تعریف، پای در جهان واقع می‌گذارد و اجباراً در مقام اجرا می‌افتد به جهت همان تعریف ذهنی در پاکیزه و ایزوله داشتنش از هر چه تجربه‌ی ناخوشایند، به یک‌باره رنگ می‌بازد و مطرود و مردود واقع می‌شود و همان می‌شود که فرد، را با عشق، کشیدن بار تن نمی‌تواند.
ولیکن آن‌چه که ما از ابتدا نیاز بدان داریم این است که تعریفمان از عشق را اندکی زمینی تر کرده و با این احتیاط که قداستش را تخفیف ندهیم، آن را به جهان واقع نزدیک سازیم، تا تجربه‌ی ناخوشایندی های روزگار، چنان در ساحتش بیگانه نیاید که شانه خالی کرده و از جدال با آن‌ها سر باز زند.
به تعبیر دیگر، یکی از واژه‌هایی که می‌باید از ابتدا، دوشادوش عشق و در کنار تعریف از عشق قرار دهیم، مسئولیت است. مسئولیت به آن‌چه که بدان تعهد داشته‌ایم. و همین مسئولیت، خط تعاریف جدیدی چون گذشت؛ مدارا؛ و… را بدین مسیر هدایت می‌کند که از قِبَل آن، تداوم آن رابطه‌ی عاشقانه، حاصل خواهد شد. و اگر چنین نکنیم، می‌شود همان کودکی که در بادی ورود به یک باغ وحش، همه چیز در منظرش زیبا جلوه می‌کند اما همین که از سر کنجکاوی و هیجان، دست در قفس شیرها دراز می‌کند با اولین غرش و تکان حیوان، پا به فرار می‌گذارد.

میلاد درخشانی

برچسب ها
دکمه بازگشت به بالا
بستن